سيد محمد باقر برقعى

637

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ذرّه پيدا نشود تا كه نبيند خورشيد * مرده احيا نشود تا به مسيحا نرسد نشود شهره به شيرينى و شيرين‌سخنى * تا كه آئينه به طوطىّ شكرخا نرسد وصل مطلوب اگر مىطلبى طالب باش * تا تو را درد نباشد به مداوا نرسد كار امروز به فردا مفكن اى سالك * كه بسا كس كه از امروز به فردا نرسد مده از دست ، خرد ، گوشه تنهائى را * كه بجز رنج و غمت هيچ ز تنها نرسد نيست هر بلهوسى درخور عشق رخ دوست * عشق خورشيد جهانتاب به حريا نرسد به كسى تا نرسى كى شوى اى ناكس ، كس * نشود هيچ‌كسى ، كس به كسى تا نرسد ولى والى و الا ، على عمرانى * كه به كنه خردش فكرت دانا نرسد من كجا مدح تو اى نقطهء پرگار وجود * كه مرا پايه بدان مقصد و الا نرسد به ولاى تو ، تولّاست « ضياء الحق » را * تا تولّا نكند عبد به مولا نرسد نغمهء جانسوز و ناى نى غم دل را شبى با ساز گفتم ، باز مىگويم * به آه و ناله و آواز گفتم باز مىگويم به سوز نغمهء جانسوز و آواز و نواى نى * شكايت‌هاى دل را باز گفتم باز مىگويم به ياد هجر و وصل و سوز و ساز شمع و پروانه * گهى از سوز و گه از ساز گفتم ، باز مىگويم به لحن دلكش ترك و عراق و گيلك و دشتى * ز اصفاهان و از شيراز گفتم باز مىگويم علىرغم مخالف نغمهء عشاق سركردم * گه از شور و گه از شهناز گفتم باز مىگويم اگرچه نيست عشق دوست را آغاز و انجامى * گه از انجام و گه از آغاز گفتم باز مىگويم به عشقت اى غزال چشم آهو بس غزل شيرين * من از طبع غزل‌پرداز گفتم باز مىگويم هرآن‌كو چون « ضيائى » برده ره بر راز ، مىداند * كه در هر پرده چندين راز گفتم باز مىگويم محنت هجران نمىكنم نگه ازبس بود لطيف تنت * كه از نگاه من آزرده مىشود بدنت ز بس لطيف و سپيد است از برون پيدا * لطافتى كه نهان است زير پيرهنت